تبليغاتX
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
 
شنا را تنها با شنا كردن ميتوان آموخت
 
 
وعشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد
 
 
نيايش را تنها با نيايش كردن ميتوان دريافت
 
 
راه ديگري نيست
 
 
عشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد
 
 
 
اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي
 
 
بي آنكه چيزي در مورد آن بداني
 
 
به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد
 
 
 
 
 
بگذار تا شيطنت عشق چشمان ترا به عر يا ني خويش بگشايد


هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نبا شد


اما كوري را به خا طر آرامش تحمل نكن.
 
 
 
با سلام و تشکر از تمام عزيزاني كه در اين مدت به من سر ميزدند
 
و من را شرمنده محبتهايشان ميكردند يك دنيا ممنون هستم
 
و شرمنده كه در اين مدت نتونستم بهشون سر بزنم
 
اميدوارم كه در يك فرصت مناسب خوبيهاتون را پاسخ بدم
 

مرا هم درمناجات سحرگه؛

ميان يک قنوت خود دعا کن ...

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 13:37  توسط مانا | 

 

وقتی عاشق زندگی هستيد

 

از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.

 

وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،

 

متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،

 

و در هر لحظه دستخوش  تعجب و شگفتی شده،

 

عشق را در همه چيز جستجو می کنيد

 

 

زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.


به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.


در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد

 

 و خود را شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد.


« عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 11:9  توسط مانا | 
 
اگر آدمی خود را چنين بيند که خدا او را ميبيند ،
 
موجودی تابناک ميشود به زمان به مرگ به زندگی .

زيرا
خداوند انسان را به سيمای خود و شبيه خود آفريد
 
 يعنی از روح خود در اودميد.

پس هر انسانی
از خداست
 
 و قابليت انجام هر ناممکن را دارد ،
 
تا حد معجزه آدمی قادر است و موفق ،
 
 اگر ايمانی به اندازهء يقين به خدا داشته باشد 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 12:12  توسط مانا | 

 

 

قبل از اينکه پا به اين دنياي پر مشغله ي آدما بزارم در بهشت بودم

 

آنجا مکان امني بود ... از کينه و دروغ و ريا خبري نبود...

 

روزها با فرشتگان بازي مي کردم

 

 و شبها با نوازش و داستان هاي زيبايشان به خواب مي رفتم

 

تا اينکه روزي خداوندمرا نزد خود خواست و گفت:

 

 " وقت رفتنت به زمين فرا رسيده ..."

 

 من با شنيدن اين حرف ناراحت شدم بهخداگفتم:

 

"خدايا اما من نمي خواهم از اينجا بروم دلم براي فرشته ها تنگ ميشه"

 

خداگفت:"نگران نباش يکي از اين فرشته را محافظت خواهم گذاشت..."

 

كهبا بهانه گيري گفتم :خدايا ولي ديگر فرشته اي نيست که با من بازي کند و شب

 

ها برايم قصه بخواند و خيلي از کار هاي ديگر را برايم  انجام دهد و بهم بياموزد..."

 

خداوندلبخند زد و گفت:

 

فکر اون را هم کردم به زمين که بروي فرشته اي منتظر تو است

 

 او به تو مي آموزد که چگونه حرف بزني

 

 

راه بروي و تمام کارهايي را که مي گويي او برايت انجام خواهد داد اگر مريض شدي 

 

شب را بخاطرت با بيداري به صبح مي رساند

 

 او حتي از فرشتهي محافظت هم برايت عزيزتر خواهد بود"....

 

 از خداپرسيدم:"نام آن فرشته ي مهربان چيه؟!..."

 

خدا بار ديگر لبخندي زد و گفت:

 

" نام او مهم نيست فقط کافي است به او بگويي

 

•¤**¤•مادر •¤**¤•

 

 

 

مادر عزيزم فرشتهء نگهبانم هميشه دوستت دارم.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 12:10  توسط مانا | 
 
آه!که چقدر فاصله ی ما دور است
 
 
فکر می کنم هيچ وقت نرسی
 
 
ومن در کنار اين دنيا تنها بمانم
 
 
و تو هميشه منظره ی من باشی
 
 
ودر پيش چشم های من،در سينه چشم انداز من
 
 
قبله ی نگاه من
 
 
و هيچ وقت نه در کنار چشم های من،
 
 
هيچ وقت
 
 
دراين زاويه همواره تنها خواهم بود
 
 
بی تو را خواهم ديد وآنگاه چه بگويم
 
 
به يک نابينا،يک بيگانه،يک دور دست
 
 
که چه ها می بينم؟
 
 
(دکتر شريعتی)
 
 
 

 

خدايا مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن

 بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده

 تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بيرون آيم. 

مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش عالی باشد . 

پيش از اينکه در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد

 بر خويشتن حکومت کنم.

در ضمن از تمام دوستان عزیزی که به من سر زدند ممنون هستم

 

ودر اولین فرصت بهتون سر خواهم زد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 10:5  توسط مانا | 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

 

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

 

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

 

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

 

مهم اين است كه فقط باشد :

 

زندگي كند ، لذّت ببرد

 

و نفس بكشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:1  توسط مانا | 

هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست


حتي بودن و نبودن ما


هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست


حتي نگاههاي سرد ما


هيچ چيز اين دنيا بودني نيست


حتي تنهايي شبهاي ما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 18:42  توسط مانا | 

دکارت می گفت : "من فکر می کنم ، پس هستم


آلبرکامو می گفت : "من طغيان می کنم ، پس هستم


و فریدون مشيری گفته است:


جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است


جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،


خيال انگيز


ما ، به قدر جام چشمان ِ خود ،


از افسون اين خمخانه


سرمستيم


در من اين احساس:


مهر می ورزيم ،


پس هستيم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 20:21  توسط مانا | 

 

 

رسم دوستی اينست.

 

        روزی با کسی آشنا می شوی

 

 انتخاب می کنی

 

                  دوست ميداری

 

دوست می دارد

 

                و روز بعد :........"فاصله"

 

"تنهايی"،

      

       "تنهايی"

 

                     "تنهايی" 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 17:41  توسط مانا | 
 

 

 

بهار عاشق بود و زمين معشوق  عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود 

 

زمين اما آرام و سنگين و صبور ....

 

و بهار پرده از عاشقی برداشت . آن هنگام كه رازش عظيم گشت

 

و عشقش مهيب  و جهان حيرت كرد .....

 

 


خاك جان يافته است نكند سنگ شوي نكند بااين همه شور دلتنگ شوي

 

 

باز كن پنجره هارا وبهاران را باوركن

 

 

كنار سفره هفت سين براي من هم دعا كن.

 

 

شاد باشيد و هميشه بهاري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 18:14  توسط مانا |